حسن حسن زاده آملى
499
هزار و يك كلمه (فارسى)
ماه و درخشندهتر از آفتاب * مطلع تو جان و تن بوتراب همقدم و قافله سالار عشق * ساقى عشاق و علمدار عشق سرور و سالار سپاه حسين * داده سر و دست به راه حسين عمّ امام و اخ و ابن امام * حضرت عبّاس عليه السّلام اى علم كفر نگون ساخته * پرچم اسلام برافراخته مكتب تو مكتب عشق و وفاست * درس الفباى تو صدق و صفاست مكتب جان بازى و سربازى است * بىسرى آنگاه سرافرازى است شمع شده ، آب شده ، سوخته * روح ادب را ادب آموخته آب فرات از ادب تست مات * موج زند اشك به چشم فرات ياد حسين و لب عطشان او * و إن لب خشكيدهء طفلان او تشنه برون آمده از موج آب * اى جگر آب برايت كباب ساقى كوثر پدرت مرتضى است * كار تو سقّائى كرب و بلاست مشك پر از آب حياتت بدوش * طفل حقيقت ز كفت آب نوش درگه والاى تو در نشأتين * هست در رحمت و باب حسين هر كه به دردى به غمى شد دچار * گويد اگر يك صد و سى و سه بار اى علم افراخته در عالمين * اكشِف يا كاشِفَ كَربِ الحُسَين از كرم و لطف جوابش دهى * تشنه اگر آمده آبش دهى چون نهم ماه مُحرّم رسيد * كار بدانجا كه نبايد كشيد از عقب خيمهء صدر جهان * شاه فلك جاه ملك پاسبان شمر بآواز ترا زد صدا * گفت كجايند بَنُو اختِنا تا برهانند ز هنگامهات * داد نشان خطّ امان نامهات رنگ پريد از رخ زيباى تو * لرزه بيفتاد بر اعضاى تو من به امان باشم و جان جهان * از دم شمشير و سنان بىامان دست تو نگرفت اماننامه را * تا كه شد از پيكر پاكت جدا